آوای امید و زندگی
عشق من ناز نکن بغض ما پایون میگیره تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من ... خاطره های لحظه ی دیدارمان از ذهنم دور شود ... و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی... و این است برایم یک خواب عاشقانه ... با خودت زمزمه کن ترا می خواهم و دانم که هرگز شهسواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی میکند برویم
یه روزی دسته زمونه تو رو از من میگیره
وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه
تو رو دیدن تو رو خواستن رو کی از من میگیره
عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره
همه ناله های من از اون نگاهت دوریه
تو رو دیدن تو رو خواستن تو رو هرجا می بینم
بی تو و عشق تو ،من همیشه تنها میمونم
عشق من عاشقتم تکراره هر شبانته
همه حرفام به خدا از عشقو از صداقته
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
عشق من بیکسیو شب با تو پایون میگیره
همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
روزای رفته برام رنگه سیاهی میگیره
اگه صد بهارو پاییز واسه تو گریه کنم
نمیتونم که تو رو همیشه از یاد ببرم
من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه
همه ناله های من از اون نگاهت دوریه
تو رو دیدن توی دنیا واسه من نهایته
عشق من بیکسیو شب باتو پایون میگیره
همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته….
از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی..
از راه دور درد دلهای خودم را به تو می گویم...و تو را در آغوش
محبت های خودم می فشارم آری از همین راه دور نیز می توان دست
در دستانم بگذاری...و باهم قدم بزنیم...
به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود...
خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچگاه نمی گذارم
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم
نگاه به چشما ن هم، خواب باهم بودنمان
آری واین است یک فاصله ی عاشقانه...
بهترین مثنوی عشق دو دلداده ی شب
وبه گوش دل بی تاب زمان هجی کن
این که می مانی
و با من به زبان میگویی
که من و تو بودیم
که من و تو هستیم
وبه پایان جهان میگوئیم ؛
معنی بودن و ماندن مائیم..
به کام دل در آغوشت نگیرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران برویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر بسویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیستز پشت میله ها، هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد برویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید بسویم
اگر ای آسمان خواهم که یکروز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگــذر، که من مرغی اسـیرممن آن شمـعم که با سوز دل خویش
فــروزان می کنم ویرانـــه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد ، وهیچ کاری برای
خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمیکند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم میآیم ....
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود . در تاریکی صدایی شنیدند : سنگهای
اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید!!!
شهسوار اولی گفت:میبینی?! بعد از چنین صعودی ، از ما میخواهد که بار
سنگینتری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم!
دیگری به دستور عمل کرد . وقتی به دامنه کوه رسید ، هنگام طلوع بود و
انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن کرد
آنها خالصترین الماسها بودند...
حکیم میگوید: تصمیمات خدا مرموزند! اما همواره به نفع ما هستند.

