سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
بهمن 1388 - آوای امید و زندگی





























آوای امید و زندگی


 چهل روز گذشت. حقیقت، عریان‏تر و زلال‏تر از همیشه از افق خون سربرآورد.
کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهید،
خاشاک ستم را به بازی گرفت.
خونی که آن روز در غریبانه‏ترین غروب، در
گمنام‏ترین زمین، در عطشناک‏ترین لحظه
بر خاک چکه کرد، در آوندهای زمین
جاری شد و رگ‏های خاک را به جنبش وجوشش
و رویش خواند. چهل روز آسمان در
سوگ قربانیان کربلا گریست و هستی، داغدار
مظلومیت‏حسین‏علیه السلام شد. چهل
روز، ضرورت همیشه بلوغ است، مرز رسیدن
به تکامل است و مگر ما سرما و گرما
را به «چله‏» نمی‏شناسیم و مگر میعادگاه موسی
در خلوت طور، با چهل روز به
کمال نرسید.


 


اربعین است. عشق با تمام قامت‏بر قله «گودال‏» ایستاده است! دو دستی که در ساحل
علقمه کاشته شد، بلند و استوار چونان نخل‏های بارور، سربرآورده و حنجره‏ای کوچک که
به وسعت تمامی مظلومیت فریاد می‏کشید، آسمان در آسمان به جست‏وجوی
همصدا
و همنوا سیر می‏کند. راستی، کدامین یاوری به «همنوایی‏» و همراهی
برمی‏خیزد؟


مگر هر روز عاشورا و همه خاک، کربلا نیست؟ بیایید همواره همراه کربلاییان گام برداریم تا
حسینی بمانیم
.


اربعین شهادت سرور آزادگان جهان حسین بن علی بر شما دوستان عزیز تسلیت باد


نوشته شده در یکشنبه 3/11/89ساعت 1:19 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

بارالاها!
شایسته ترین کلامت را به من ده ، تا با آن دل را و روح را بشویم و غرق گردم در دریای وجودت.
بارالاها!
سزاوارترین ستایش ها از آنِ تو باد که تویی آن سزاوارترین.
بارالاها!
در گرداب زندگی آنچه فریادرس ترین است ، نگاه توست حتی برای لحظه ای.
بارالاها!
هر نَفَسی بَرآید و فرو رود به اِذن تو و هرگز برگی از شاخه رقصان ننشیند بی اراده ی تو.
بارالاها!
زیباترین زمزمه ها ذکر توست و شادترین ترانه ها در وصف توست.
بارالاها!
پاکی های دنیا در چشمانم نشانه ای از توست و تویی آنکه در درون هر زیبایی جلوه می کنی.
بارالاها!
سرآغاز تویی و پایان هر راهی به تو ختم می شود.
بارالاها!
کوچک ترین اشاره ات تمام عمرم است و بزرگ ترین تلاشم برایت لحظه ای.
بارالاها!
مرا در جلوی چشمانت نگاه دار و روی از من برنگیر،
که از تو آمدم و به تو باز می گردم و از تو خواهم شد.


 


 


نوشته شده در جمعه 23/11/88ساعت 6:24 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

این حکایت را لطفا بخوانید و درباره ی ان فکر کنید...


دخترک یک درهم شیر خرید،در کوزه ای ریخت و آن را روی سر گذاشت تا به شهر برود و بفروشد .در بین راه به فکر فرو رفت و با خودش گفت:اگر این شیر را به شهر ببرم و 2 درهم بفروشم می توانم با پول ان دوباره شیر بخرم و به شهر ببرم و 4 درهم بفروشم و 4 درهم را 8 درهم کنم و تا جایی ادامه دهم که یک گاو بخرم که برایم شیر دهد و بعد کم کم چندین گاو می خرم و با پول فروش شیر گاوها خانه ای می خرم و ... بعد خودش را در همان خانه خیالی دید که کنار استخر پر از ماهی آن قدم می زند که یکباره پایش به تخته سنگی گیر کرد و کوزه شیر از روی سرش به زمین پرتاب شد و یک درهم شیر از بین رفت.


واقعا چقدر از ما وقت زیادی را تنها صرف فکر و خیال های باطل و آرزوهای دراز می کنیم؟ای کاش به جای آن کمی برنامه ریزی درست کرده و پا در عرصه عمل بگذاریم!دوباره فکر کنید،اینطوری بهتر نیست؟!


 


نوشته شده در چهارشنبه 21/11/88ساعت 9:11 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

  در میان من و تو فاصله هاست   
                                  گاه می اندیشم... 
                   می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!   
 تو توانایی بخشش داری         
          دستهای تو توانایی آن را دارد، که مرا زندگانی بخشد  
         چشمهای تو به من آرامش می بخشد 
 و تو چون مصرع شعری زیبا    
              
  سطر بر جسته ای از زندگی من هستی...


نوشته شده در یکشنبه 18/11/88ساعت 6:26 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

 


سلامی پر از عشق به همه دوستان عزیز و مهربانم امیدوارم که همیشه سلامت وسر بلند باشید و از لحظات زندگیتان لذت ببرید
امروز روزیست که خداوند فرشته ای چون تو را به این دنیا فرستاد تا همدم من باشد
زیباترین روز زندگیم را که سالروز تولدت می باشد به تو ابدیم تبریک می گویم و بدان براستی تو برایم بهترینی ،  عزیزم مجتبی جان تولدت مبارک
روز میلادت بهانه ای شد تا بهترین شاد باشها را تقدیم حضورت کنم
امیدوارم همچون سرو همیشه سرافراز و سربلند باشی
پس جاودان بمان تا بمانم ، روز میلادت مبارک


 


 با هفتا آسمون پر از گلای  یاس  و میخک
 با صدتا دریا پراز عشق و اشتیاق و پولک
 دو قلب همراه  با دو حس بی قرار  کوچک
 فقط  می خوان  بهت  بگن   تولدت مبارک


 


نوشته شده در شنبه 17/11/88ساعت 11:22 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |


زندگی خالی است آن را پر کن
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است آن را حل کن
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است آن را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان
زندگی درد است آن را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی


نوشته شده در چهارشنبه 14/11/88ساعت 9:33 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |



روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر


نوشته شده در یکشنبه 11/11/88ساعت 9:15 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |


خدایا !
چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند
عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم
فقط میدانم
.....
که معبود این دل خسته هستی
و اگر دیده از من برگیری

خواهم مرد.


نوشته شده در دوشنبه 5/11/88ساعت 1:15 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |