آوای امید و زندگی
منو بگیر از این روزای در به در شعر اول رو حمید مصدق گفته که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن : اولین نامه من ...
امروز روزیست که خداوند فرشته ای چون تو را به این دنیا فرستاد تا قسم به تمام ستاره ها که تا زنده ام به اعتبار خورشید دوستت خواهم
میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان بگذار آسمان ببارد
از این روزا ، از این شبای بی ثمر
منو ببر به خاطراته رفتمو
روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد
خیابونا غریبو غم گرفته اند
کجا برم ، چرا نمیرسم به تو؟
کجایی پس ، چرا نمیرسی به من؟
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه
کی عاشقونه مینویسه اسمتو
بدونه من هزار ساله دیگه هم
بدون کسی نمیشکنه طلسمه تو
چقدر حرف مونده و نمیشنوی
چقدر راه مونده و نمیکشم
ببین کجایه قصه پس زدی منو
محاله بی پناه تر ازین بشم
غریبگی نکن دلم غریبه نیست
همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته بگو که یادته
همون که گفتی از خدا رسیده بود
تو شونتو نمیسپری به هق هقم
نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی
نه من دیگه برات گل شقایقم
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومد و جواب حمید مصدق رو اینجوری داد:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
اولین نامه تو...
اولین برگ سفر نامه عشق من و توست...
و بر این پندارم
که اگر عشق سرآغاز وجودست ،
که هست
آخرین نامه من...
آخرین نامه تو ...
آخرین برگ وجود من و توست...
" آن که می گفت ز یک گل نشود فصل بهار
چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید"

همدم من باشد
زیباترین روز زندگیم را که سالروز تولدت می باشد به تو ابدیم تبریک
می گویم و بدان براستی تو برایم بهترینی ، روز میلادت بهانه ای شد
تا بهترین شاد باشها را تقدیم حضورت کنم
عزیزم مجتبی جان تولدت مبارک
امیدوارم همچون سرو همیشه سرافراز و سربلند باشی
پس جاودان بمان تا بمانم..
داشت و به عزّت غروب ،سوگند میخورم که تا شمع وجودم میسوزد در
کنارت خواهم ماند..
با آن به رنجهای زندگی هم دل بست
و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست
میلاد تو معراج دستهای من است
وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم
سالروز زمینی شدنت مبارک عشق جاودانه ی من
بگذار که آفتاب بسوزاند
عشق ما ابدیست
بگذار سرما بیداد کند
و گزنه ها قد بکشند
گزندی بر عشقمان نیست
بگذار حقیقت حلق آویز شود
و سایه های فریب همه جا بگسترد
کانجا که عشق جوانه زند خشکیدنی نخواهد بود
نطفه جاودانی است بعد از دمیده شدن روح
بگذار هستی واژگون شود و عشق انکار
بگذار مرگ از راه برسد
که عشق ما ابدیست....

