سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
شهریور 90 - آوای امید و زندگی





























آوای امید و زندگی


دیروز

آنکس که بداند و بداند که بداند *** اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند *** بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند *** لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند *** در جهل مرکب ابدالدهر بماند

***********************************

امروز

آنکس که بداند و بداند که بداند *** باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند *** بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند *** با پارتی وبا پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند *** برپست ریاست ابدالدهر بماند


نوشته شده در سه شنبه 29/6/90ساعت 8:26 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند ادامه مطلب...


نوشته شده در پنج شنبه 17/6/90ساعت 8:33 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |






وقتی برای پرسش و پاسخ نیست


بگذار این لحظات آخر


که چشم برای باز ماندن التماس می کند


تو را خوب نظاره کنم


بگذار دستانی که تا دمی دیگر سرما جادویش می کند


تو را خوب از نوازش احاطه کند ...


وقتی می روم کوچه ها را سیاه نکن


بگذار همان بوی بهار را داشته باشند


نمی خواهم کسی بداند که به دیار باقی کوچ کرده ام


می خواهم همان زندگی باشد


همان شور


همان امید


می خواهم هر کسی که از کوچه ما راهیست


خنده برلبش گوارای وجود باشد


و قلبش احاطه از شادی...


آنجا که می روم دل آسوده باش


خدا با من است


چه سفید باشم چه سیاه


خدا رهایم نمی کند ...


روز وداع خانه خالی می کنم


به دنبالم نیا و کسی به همراهت زنجیر نکن


می خواهم آسوده به اوج بروم


بر من نه


بر خودت فاتحه بخوان


من که رفته ام


آنکه مانده است تویی و بندگان مخلص خدا...






نوشته شده در دوشنبه 14/6/90ساعت 8:53 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

روزی مادری فرزند بیمار خود را نزد بودا آورد و با تزرع فراوان از وی خواست که بچه را شفا دهد . بودا به مادرگفت مشکلی نیست فقط باید یک پیاله آرد برایم بیاوری ، ولی باید این آرد از خانه ای تهیه شود که اهالی آن خانه هیچ  . مصیبتی نداشته باشند  


زن با امید شفای فرزند یک یک خانه های محله را گشت و ساعتی بعد بدون اینکه کلامی بگوید نزد بودا آمد و فرزند را برداشت و خداحافظی کرد و رفت . اطرافیان بودا علت این رفتار مادر را از بودا جویا شدند . بودا گفت : این زن فهمید که از دست من کاری بر نمی آید و مهتر آنکه فهمید هیچ انسانی را نخواهی یافت که درد و مصیبتی نداشته باشد ولو کوچک


دل بی غم در این دنیا نباشد **** اگر باشد بنی آدم نباشد

نوشته شده در شنبه 5/6/90ساعت 12:6 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

جزیره‏ایست دلم قهر کرده با دریا
میان آب، ولى خشک و تشنه چون صحرا
چه انزواى بدى! با خودم مى‏اندیشم‏
چقدر فاصله بین من است و ماهى‏ها!


نوشته شده در سه شنبه 1/6/90ساعت 10:13 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |