سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آوا و مجتبی - آوای امید و زندگی





























آوای امید و زندگی

   1   2   3   4   5   >>   >

خدایــــــــــــــا . . .


تو خود گفتی هر که عاشــــــق من باشد، عاشقــــــش خواهم بود . . .


و هر که را عاشــــــق باشم شهیــــــدش خواهم کرد . . .


و خون‌بهای شهادتــــــش را نیز خود خواهم پرداخت . . .


خدایــــــــــــــا . . .


من عاشقــــــ توام!




نوشته شده در دوشنبه 11/2/91ساعت 8:4 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |


این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنودنی ست

این سر نه مست باده

این سر که مست مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی ست

من پاک باز عاشقم از عاشقان تو

با مرگم آزمای

با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فروگرفت

تنها به خنده

یا به شکر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم

اما چه ؟

بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست

بگشای در به روی من و عهد عشق بند

کاین عهد بستنی این در گشودنی ست

این شعر خواندنی

این شعر ماندنی

این شور بودنی

این لحظه های پرشور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

سرودنی ست

نوشته شده در دوشنبه 21/1/91ساعت 2:42 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

باز کن پنجره را
و بکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
و ببین پر زدن بلبل را
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
و ببین مرغک آزرده ی عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نوزد بر بدن سبز درخت
یا که شلاق خزان
نکند غنچه ی گل را پرپر
باز کن پنجره را
پر کن از رایحه و عطر بهار
ریه ی خسته زبیداد زمستان و خزان
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه و گل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه ی سبز به تن کرده تنش گرم شده ست
پولک زرد و سپید
دست خیاط طبیعت
به روی جامه ی سر سبز درخت
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر او
تور خوش رنگ عروس
که لطیف است به مانند حریر


نوشته شده در دوشنبه 14/1/91ساعت 9:33 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را


رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را


التفاتی به اسیران بلا نیست تو را


ما اسیره غم و اصلا غم ما نیست تو را

.
.
.



نوشته شده در دوشنبه 22/12/90ساعت 7:34 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

یک جایی هست    ...
میان همه  خستگی ها    ...
میان  همه  تنهایی ها...
یک جایی هست...
به نام حریم امن چشمانِ تو...
من آن جا آرامم...
من آن جا هوای زندگی دارم...
من آنجا "منم"...


نوشته شده در شنبه 20/12/90ساعت 10:8 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

بالاخره بعد از گذشتن 39 هفته انتظار من هم پدر شدم و فرزند پسر خودمو دیدم. وقتی چشمم برای اولین بار به پسرم خورد حقیقتش از شوق گریه ام گرفت. باید پدر بشی تا حس کنی چقدر لذت داره. وقتی چهره ناز و کوچکوی و صورت ماهش رو دیدم خیلی خوشحال شدم و خداوند رو به خاطر همه نعمتهایش و همچنین عطا کردن فرزند سالم و اینکه همسرم زایمان خوبی داشت  بسیار شکر گفتم . واقعا بچقدر  خداوند در خلق کردن انسان اسرار پیچیده ای داره و چقدر بزرگه و چقدر مهربان.  پسرم وزنش 3.4 کیلوگرم و قدش 50 سانتی متر بود و تقریبا همه چیزش خوب بود. اسمش رو گذاشتم امیرحسین چون این اسم رو خیلی دوست داشتم البته مادرش هم با من همفکر بود.


الان که دو و سه روز میگذره تقریبا بچه  آرامیه و فقط موقعی که گرسنه اش بشه یا خراب کاری بکنه گریه میکنه. یکم سخت هست نگهداری و بزرگ کرنش ولی توکل به خدا  و اینکه زندگی همینه.


الان قدر پدر و مادرم رو بیشتر میدونم که چقدر برای من زحمت کشیده اند. سلامتی همه پدران و مادران رو از خداوند منان خواستارم.


امیدوارم که خداوند به هر خانواده ای که دوست دارن بچه دار شوند بچه خوب و سالم عطا نماید. و  دعا میکنم خداوند بچه ها رو برای پدر و مادراشون نگه داره.


در آخر میخوام از صمیم قلب به خدا بگم: دوستت دارم


نوشته شده در یکشنبه 7/12/90ساعت 9:11 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

مگسی را کشتم


نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است


و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من می چرخید


به خیالش قندم


یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم


ای دو صد نور به قبرش بارد


مگس خوبی بود


من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم


 


نوشته شده در چهارشنبه 3/12/90ساعت 11:26 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

- بیهوده متاز که مقصد خاک است


- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن


- نماز وقت خداست انرا به دیگران ندهیم


- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن


- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود


- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود


- هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم


- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست


- دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است


- تنها موقعی حرف بزن که ارزش سخنت بیش از سکوت کردن باشد


- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد


- مرد بزرگ، کسی است که در سین?‌خود ، قلبی کودکانه داشته باشد


- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی


- یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها. کی بماند برگ کاهی در میان بادها


- دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


- هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشارید

- کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ... نه حاشیه ای از یاد رفتنی

- نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده ی حوادثی است که بر ما می گذرد

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد


نوشته شده در شنبه 15/11/90ساعت 1:42 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

دلم نمیخواهد دیدار با تو تنها یک رویا باشد ،

دلم نمیخواهد فردا که رسید اینها همه یک افسانه باشد !

آرزو دارم فردا که آمد این لحظه ها همه یک خاطره باشد !

یک خاطره شیرین ، از یک نگاه عاشقانه در چشمهان دو عاشق ،

مثل من ، مثل تو ، مثل ما .............. !



نوشته شده در یکشنبه 18/10/90ساعت 1:0 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم ، کافی ست

آسمانی تو ! در آن گستره ، خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم ، کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم ، کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا خوب ترینم ! کافی ست ...


نوشته شده در سه شنبه 6/10/90ساعت 9:5 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >