سفارش تبلیغ
کوچکترین هندزفری بلوتوث
آوای امید و زندگی





























آوای امید و زندگی


مگسی را کشتم


نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است


و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من می چرخید


به خیالش قندم


یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم


ای دو صد نور به قبرش بارد


مگس خوبی بود


من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم


 


نوشته شده در چهارشنبه 3/12/90ساعت 11:26 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

- بیهوده متاز که مقصد خاک است


- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن


- نماز وقت خداست انرا به دیگران ندهیم


- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن


- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود


- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود


- هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم


- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست


- دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است


- تنها موقعی حرف بزن که ارزش سخنت بیش از سکوت کردن باشد


- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد


- مرد بزرگ، کسی است که در سین?‌خود ، قلبی کودکانه داشته باشد


- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی


- یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها. کی بماند برگ کاهی در میان بادها


- دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


- هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشارید

- کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ... نه حاشیه ای از یاد رفتنی

- نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده ی حوادثی است که بر ما می گذرد

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد


نوشته شده در شنبه 15/11/90ساعت 1:42 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

دلم نمیخواهد دیدار با تو تنها یک رویا باشد ،

دلم نمیخواهد فردا که رسید اینها همه یک افسانه باشد !

آرزو دارم فردا که آمد این لحظه ها همه یک خاطره باشد !

یک خاطره شیرین ، از یک نگاه عاشقانه در چشمهان دو عاشق ،

مثل من ، مثل تو ، مثل ما .............. !



نوشته شده در یکشنبه 18/10/90ساعت 1:0 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم ، کافی ست

آسمانی تو ! در آن گستره ، خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم ، کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم ، کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا خوب ترینم ! کافی ست ...


نوشته شده در سه شنبه 6/10/90ساعت 9:5 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !


خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری


خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !


گناه تنها کردار زشت نیست


گناه میتواند ذهن هوس آلود باشد !




نوشته شده در پنج شنبه 17/9/90ساعت 3:56 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |



[تصویر: wtjuw7zh82t1s3t5iq09.jpg]

[تصویر: mraghvvp4jp2qtso0a0.jpg]

[تصویر: axget420v4umgzs4bbzn.jpg]

[تصویر: nx47dvwm417vezi9dw9.jpg]

[تصویر: o4icom981l0qtxhms4s.jpg]

[تصویر: pcdspdhnduvcqe26t3he.jpg]



زیباترین بهارم پایان انتظار است.


نوشته شده در پنج شنبه 17/9/90ساعت 10:46 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد 
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


نوشته شده در شنبه 28/8/90ساعت 12:41 عصر توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو که هست ، من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

اجازه میدی که بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می کنم که زیر وعـــده هات نزن

اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

خنده من خنـــــــده تو ،شکست من شکست تـو


نوشته شده در سه شنبه 3/8/90ساعت 9:4 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |

 


 


در روایت است که امام صادق(علیه السلام) به حالت چهار زانو در مجلسی نشسته بود و پای راست خود را بر روی ران پای چپ قرار داده بود, در این هنگام مردی گفت فدایت شوم این نوع نشستن مکروه است. حضرت فرمودند: نه این چنین نیست, بلکه این سخنی است که یهودی‌ها می‌گویند.


آن‌ها می‌گویند: «هنگامی که خدای متعال آسمان‌ها و زمین را آفرید و به عرش مسلط گشت,به این صورت نشست تا استراحت نماید.»


خدای متعال هم این آیه را در ردّ کلام باطل آن‌ها فرمود که: «الله ُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ» تا «هُوَ العَلیّ العَظیم» و امام صادق علیه السلام در همان حالت که نشسته بود باقی ماند.


 


عکس‌العمل شیطان هنگام نزول آیة الکرسی


امام محمد باقر(علیه السلام) از امیرالمومنین علی(علیه السلام) روایت فرموده:


«هنگامی که آیة الکرسی نازل شد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: آیة الکرسی آیه‌ای است که از گنج عرش نازل شده و زمانی که این آیه نازل گشت، هر بُتی که در جهان بود, با صورت به زمین افتاد.»


در این زمان ابلیس (شیطان) ترسید و به قومش گفت: «امشب حادثه‌ای بزرگ اتفاق افتاده است, باشید تا من عالم را بگردم و متوجه حادثه شوم که چه بوده است.»



تعریف کرسی در آیه‌ای که به آیه الکرسی معروف شده است کرسی از ریشه( ک- ر- س) گرفته شده و به معنی اتصال یافتن اجزای یک ساختمان به هم می‌باشد ونیز کرسی را تختی هم می‌گویند که بر آن می‌نشینند که در این زمینه می‌توان برای کرسی سه معنی آورد : 1/ علم الهی 2/ جسم بزرگ کیهانی 3/ قدرت و سلطنت الهی


 


ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید, مردی را دید و از او سوال کرد( باید توجه داشت که از رویات استفاده می‌شود, شیطان به تمام اشکال از موجودات عالم, ممکن است ظاهر گردد و در اینجا هم به صورت انسانی در آمده و از مرد سوال می‌کند!)


«دیشب چه حادثه‌ای اتفاق افتاد؟»


مرد گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به ما فرمود : آیه‌ای از گنج‌های عرش نازل شده است که بت‌های جهان به خاطر آن همگی با صورت به زمین خورده‌اند ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن‌ها خبر داد.


 


آیة الکرسی یعنی چه؟ ادامه مطلب...


نوشته شده در یکشنبه 24/7/90ساعت 9:24 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |


تقدیم به ....

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند
چه غمگین است این رفتن واین روزهای سرد تنهایی شاید باورنکنی،
از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی میماند
و زبانی که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند بگوید
تمام دغده هایم این است
که آیا بعد ازاین دوری می توانم همچنان با توسخن بگویم یا نه؟
آیا دستی برای نوشتن ودلی برای تپیدن خواهم داشت یا نه؟
میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی
کلماتم زمانی روبرویت بنشینند
ونگاهت کنند تا به حقیقت این جمله را دریابی
که می گویند:مرا ازیاد خواهی برد؟



نوشته شده در یکشنبه 17/7/90ساعت 9:8 صبح توسط آوا و مجتبی| نظرات ( ) |