آوای امید و زندگی
فقط برای امروز آینه های زنگ زده ام را صدا می زنم وجامه های شلوغم را به سکوت دعوت می کنم، شمعها را زنده نگه می دارم ذهن، آیینه شفافى است هر صبح جمعه بر ساحل انتظار می نشینم و پنجره قلبم را رو به سوی کعبه دل ها می گشایم و در حسرت یک نگاه می مانم .نگاهی که بوی یاس می دهددر کلبه سبز تنهایی ام.نماز سکوت میخوانم و قنوت عشق می گیرم و به امید فردایی روشن ،سیاهی شب را به روشنایی پیوند می زنم .ای که محبتت از عسل ، شیرین تر !چرا نمی آ یی ؟چرا نمی آیی تا دست نوازش بر گونه لاله ها بکشی وبه پیچک ها ، درس مهربانی بیاموزی ؟چرا نمی آیی تا خودم را در وجودت پیدا کنم و بفهم که هستم ؛ هستم و وجود دارم .با کدام ساز ، آواز تنهایی ام را بنوازم و با کدام رنگ ، دل تنگی ام را نقاشی کنم ؟دلم در تلاطم این همه احساس ، غم را فریاد می زند و دستانم ، ترانه سبز روییدن را زمزمه می کندو نگاهم در پرده استجابت دعا ، تا اوج ، بال و پر میگشایدمی دانم . می دانم که گاهی یادت را در شلوغی دردها فراموش می کنم .می دانم که گاهی خود را درمیان قاب های شیشه ای زندگی حبس می کنم و تو را نمی بینم و آوای شیرین آمدنت را نمی شنوم با این حال ، امروز ، ای شقایق !ستاره های قلبم را از پشت دیوار ضخیم فاصله میان خودم و خودت ، به هم گره زده ام تا مرا با آن نگاهت ،نگاهی که در پس آن، خورشید به انتظار نشته ام،به بلندای آسمانت پرواز دهی تا باور خسته ام ، حقیقت وجودت را فریاد زند. سلام دوستان عزیزم این شعر تقدیم میکنم به آوای عزیزم که مدتی است که ... مرا ببوس مرا ببوس برای آخرین بار
فقط برای امروز شاد خواهم بود
فقط برای امروز خواهم کوشید که خود را با آنچه هست سازگاری دهم
فقط برای امروز به فکر سلامتی خواهم بود و لحظه ای درمواظبت آن اهمال نخواهم ورزید
فقط برای امروز اندیشدن ام را تقویت خواهم بخشید
فقط برای امروز روحم را متعالی خواهم ساخت
فقط برای امروز با همه مهربان خواهم بود
فقط برای امروز با خدایم خواهم بود و پاره ای از وقت خود را با او خلوت خواهم کرد و اسرار خود را نزد او فاش
خواهم کرد
و فقط برای امروز می کوشم که برای این روز زندگی کنم
زیرا دیروز امروزی بود... و فردا هم امروزی خواهد بود...
کتابهای خسته را می بندم ، سلولهایم را ازترانه های رهایی لبریز می سازم و در بیشه های بلوط وگردو دعا می خوانم
تو را دربرجهای عاج، درچشمهای درخشان بودا و درسپیده دم بارانی عشایرجستجو می کنم. هیچ چیز نمی تواند بین من
وتو فاصله باشد، نه دیوار، نه سیم های خاردار.
اگر تو در کنارم باشی، می توانم با اولین قطاری که از دوردست می آید به سوی بهار بروم، جنگل های وحشی را بر
زانوانم بنشانم و نوازش کنم، با کودکان درآسمان هفتم قدم بزنم و دفتر شعرم را روی شمعدانی های دلتنگ بگذارم.
با تو آوازهای برهنه من شنیدنی و اشکهای عاشقانه ام دیدنی است. با تو چراغی که درقلبم خاموش شده است، به
ناگاه روشن می شود و معجزه های معطر دور و بر مرا فرا می گیرند.
پیش از آنکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا ازاین خیابانهای شلوغ عبور بده! بیا تا باهم ازنردبان مهتاب بالا برویم
ولابلای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم.
بیا قبل ازاینکه مردگان به سرازیری صبح برسند، از خاکسترخودمان بیرون بیاییم و دور از سنگهای سیاه درافقی روشن
نمازبخوانیم.
بیا گیسوانِ تر خود را درباد شمال رها کنیم و آنقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند.
ذهن چیست؟
که صورت اشیاى گوناگون در آن جلوهگر است. همه اطلاعات، باورها، پنداشتها
و ... انسان در این جعبه ناپیداى متشکل از سلولهاى خاکسترى مغز جاى دارد.
عملیات بسیار پیچیده و شگفتانگیزى که با سریعترین و پیشرفتهترین
رایانههاى جهان قابل مقایسه نیست پیوسته در حال انجام است تا بیاموزى، به
یاد آورى، بیافرینى و بالاخره بیندیشى. تحرک و پویایى اندیشه، زمینه رشد و
تعالى تو را فراهم سازد و هر روز با خلاقیت و نوآورى، راههاى بکر و تازه
براى بهبود زندگى خود و جامعهات ارائه دهى. حالا بگو آیا مىتوانى سه
دقیقه بر یک موضوع تمرکز داشته باشى؟
فکر من و تو همچون پرندهاى
سبکبال با نهایت سرعت، زمین و زمان را طى مىکند. از این شاخه به آن شاخه
مىپرد، شناخته را به یاد مىآورد و ناشناخته را تصور مىکند. از
سادهترین خاطرات کودکى تا دورترین نقطه جهان را درمىنوردد. کنترل این
پرنده تیزبال نیاز به قدرت و مهارت داشته، نقش اساسى و تعیینکننده در
زندگى و آینده دارد. اگر نتوانى آن را مهار کنى، هر لحظه سرگردان و بىهدف
به سویى پر مىکشد. چه روزها و گاه ماهها که تو با ذهنى آشفته و پریشان و
بىهدف از روى عادت، عمر مىگذرانى، دچار روزمرگى شدهاى، گذشت زمان تو را
همچون برگى بدون هدف روى آب به هر طرف مىکشاند، گاه در غم و افسوس خاطرات
تلخ گذشته و گاه در بیم و ترس از آینده سرگردان ماندهاى. شک و تردید،
اضطراب و دلهره آزارت مىدهد. اگر چنین است تلاش آغاز کن. تو باید به
بازسازى ذهن خود بپردازى تا بتوانى تصویرى شاد و روشن از زندگى داشته باشى.
براى
ساختن هر بناى جدید ابتدا نیاز به پاکسازى و از بین بردن موانع دارى. همین
امشب یا حداقل در اولین فرصت سرى به جعبه نامرئى ذهن خود بزن، شاید نیاز
به خانهتکانى دارد. با بازخوانى افکار و اندیشههاى خود چه چیز را بیشتر
به یاد مىآورى؟ خاطرات تلخ گذشته، نامهربانىها، کینهها، عقدهها یا
نداشتههایى که در آرزویش بودهاى؟ خوب نتیجه ...؟ هیچ ... فرسوده شدن
اعصاب و روان، غم و غصه خوردن. پس رها کن. امروز روز دیگرى از روزهاى
خداست. گذشته را رها کن. تنها کسب تجربه و عدم تکرار اشتباهات دیروز
مىتواند امروز براى تو راهگشا و مفید باشد. اما مرور کردن و اهمیت دادن
به اختلافات، کینهها، بدگمانى و کمبودها براى تو هیچ ثمرى ندارد. براى
آرامش زندگى خودت هم که شده باید ببخشى و درگذرى و رها کنى. اگر شجاعت
بخشش ندارى، حداقل این خار و خاشاکها را در جایى پنهان کن تا کم کم به
فراموشى سپرده شود. باید با دقت و جدیت، به مهار و کنترل افکار و
اندیشههاى خود بپردازى و هر فکر و خیالى را که سوهان روح توست، از ذهن
پاک کنى؛ اگر چه پاکسازى مدتها به طول انجامد.
آیینه ذهن من و تو
همچون گیرندهاى بسیار قوى است که پیوسته با ابزارهاى حسى مشغول
تصویربردارى مىباشد. زندگى انسان آمیختهاى از زشتى و زیبایى، غم و شادى
است و زندگى بدون مشکل معنا ندارد. مهم، نگرش و برخورد تو با مشکل است.
حالا که بعد از مدتها تلاش، ذهن خود را پاک کردى، گیرنده این دستگاه را
به طرف زیبایىها، نعمتهاى خدادادى و جنبههاى مثبت افراد تنظیم کن تا
تصاویرى شفاف و روشن داشته باشى. توجه به نعمتها تو را به یاد
«نعمتدهنده» مىاندازد و یاد او آرامبخش دلهاست. روحیه سپاس و تشکر از
او، نعمتى است. حالا بگو: اگر تمام ذهن و دل و وجود خود را متوجه نور مطلق
هستىبخش و معبود خود کنى، از بازتاب نور این خورشید بیکران در آیینه شفاف
وجود خود چه مىبینى؟
اکنون با جذب و دریافت و ارتباط پیوسته رحمت
الهى، درخششى دیگر در این آیینه جلوهگر است؛ در ذهن تو چشمهاى پاک به
نام عشق و امید در حال جوشش است. با وجودى لبریز از نور و امید و شادى و
به پاس شکرگزارى از معبود و پرستنده خود، عشق و محبت را همچون آبى گوارا
نثار کن، دلهاى همه را غرق در شادى و امید ساز، نیز هر لحظه با هدایت
افکار خود به سوى محبوب و معبودت با دلى شاد و مطمئن، آیندهاى تابناک و
روشن براى خود بساز.
(برداشت از آیه 62 سوره مبارکه یونس) «اَلا اِنَّ اَوْلیاءَ اللَّه لا خَوْفٌ عَلَیْهم وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ؛
بدانید که دوستان خدا نه ترسى (از آینده) و نه غمى (از گذشته) دارند.»
خانهاى از جنس خوشبختى
یکى گفته است: «خوشبختترین آدمها
کسانى هستند که خوشبختى را در خانه خود جستجو مىکنند.» خانه ما همان وجود
ماست، موجودیتى که از خشت و گل ساخته شده است. موجودى که سفید است و
مىتواند همچون برف سفید و پاک باشد.
خوشبختى نیز همان سپیدى است.
خوشبختى نیز همان پاکى است. خوشبختى نیز همانند خانهاى پاک و پاکیزه آسان
به دست نمىآید. براى یافتن خوشبختى باید بسیار دوید. براى رسیدن به
خوشبختى باید بسیار کشید. براى در آغوش کشیدن خوشبختى شاید لازم باشد تمام
عمر را رفت.
یکى گفته است: «حاضرم تمام عمرم را بدهم تا فقط یک دقیقه، فقط یک دقیقه خوشبخت باشم.»
بنابراین خوشبختى چیزى است که اول اینکه همه، همه عمر در پىاش هستند. دوم
اینکه، سهل و ساده به دست نمىآید. سوم اینکه، در هر خانهاى وارد نمىشود
و به هر خانهاى پاى نمىگذارد.
خوشبختى از جنس کالاست اما زرد نیست. خوشبختى سفید است و مثل طلا کیمیا و
گرانبهاست. شاید تمام تلاشها و فعالیتهاى ما آدمها در طول دوره کوتاه
زندگىمان، تمام امیدها و آرزوهایمان، تمام غمها و شادىهایمان و همه
رفتنها و آمدنها چیزى جز رسیدن به خوشبختى، جز پیدا کردن راه میانبُرى
براى رسیدن به خوشبختى و جز پیدا کردن راه خوشبخت زندگى کردن نباشد. شاید
عده اندکى از ما آدمها بدانیم تمام زندگىمان را در پى یافتن سرچشمه
خوشبختى گذرانیدهایم، شاید بسیارى از ماها خوشبختى را با چیز دیگرى - که
خودمان مىسازیم و باورش مىکنیم - عوضى مىگیریم و شاید نمىدانیم همه
عمرمان را به پاى درختى مىریزیم که نمىدانیم اسمش خوشبختى است.
خوشبختى را نمىشود با پول خرید یا معاملهاش کرد. نمىتوان مثل شرکتها
ثبتش کرد یا برایش آگهى داد. خوشبختى را نمىتوان گدایى کرد یا دزدید.
خوشبختى لباس نیست که بتوان آن را پوشید. خوشبختى را مىتوان بویید،
مىتوان ادراک کرد. خوشبختى حسى است که باید در وجود ما لانه بسازد.
خوشبختى چیزى نیست جز همان نوع نگاهى که ما از آن داریم.
خوشبختى را باید درک کرد، فهمید، در آغوش گرفت و با آن حرف زد. خوشبختى
سیلان روح آدمى است بر وجود خود. خوشبختى آب روانى است که در نهرى روان و
آرام مىرود. آب از این نهر باید نوشید. با آب این نهر خاک پاى همه
رستنىهاى عالم را باید آبیارى کرد.
خوشبختى مىتواند بارش بارانى باشد بر سر و صورتمان وقتى زیر باران
مىرویم. خوشبختى مىتواند خودِ باران باشد آن زمان که نگاه به آسمان
داریم و قلبمان مدام مزه «خیسى» مىدهد. خوشبختى مىتواند همان آدم برف
باشد زمانى که آرزوهایمان را در زرورقى مىپیچیم. خوشبختى مىتواند آمدن
برف باشد وقتى آسمان بارِ خود را بر زمین مىنهد و ما قدم بر سفیدى
مىگذاریم و مىگذریم. خوشبختى مىتواند خودِ برف باشد وقتى آن را در
دستمان داریم و گلولهاش کردهایم.
خوشبختى را مىتوان به خانه آورد. خوشبختى باید جلد خانهمان باشد. خانه
ما باید از پاکى درخشان باشد. بوى پاکیزگى دهد. خانه ما باید از جنس سپیدى
باشد، از جنس برف. براى گرم کردنش خورشید را مىنشانیم میان اتاق و ماه را
مىکشانیم به حیاط و شب که ماه در آمد، دهان را گشوده مىگوییم: «تو همه
راز جهان ریخته در چشم سیاهت» و در تماشایش محو مىشویم، سیر مىکنیم.
اما خوشبختى فقط ستاره نیست. اما خوشبختى با شب، خورشید و ماه به دست
نمىآید. خوشبختى حتى با برف و باران هم به دست نمىآید. چون خوشبختى چیزى
است که در دل و جان ماست، در وجود ماست، همان که مىآید و مىماند.
خوشبختى در تعلقات ماست به آنچه در هستى داریم و یا مىخواهیم داشته
باشیم. خوشبختى همه آن چیزى است که هستىِ ما را تشکیل مىدهد. خوشبختى
آرزوهاى ریز و درشتى است که مىخواهیم روزى به همه آنها برسیم.
اما، خوشبختى هر چه که هست، هر چه که باید باشد، خوشبختى با هر چه که کامل
مىشود یا با هر چه که باید کامل شود نباید از ما دور باشد. نباید از ما
دور شود. نباید از خانه ما پَر بگیرد.
خوشبختى چیزى است که به دشوارى مىتوان به آن رسید، به دشوارى مىتوان آن
را به چنگ آورد پس چرا باید آن را از دست داد. آرى، باید مُهر خوشبختى را
با مهر به قلبمان پیوند زده و لاک و مهرش کنیم.
دیگرى گفته است: «دشوارترین قدم، همان قدم اول است.»
براى اینکه خوشبختى را به خانهمان بیاوریم باید قدم اول را برداریم. هر چه زودتر و سریعتر.
ترا خدا نگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
